تبليغاتX
سنگچین
شعرها و نوشته های سعید بیابانکی

 

از کفر تو تا دین من ....!

فکر می کردیم در هند زن و مرد در خیابان می رقصند و آواز می خوانند .همه ی ما در زندگی فیلم هندی دیده ایم .آن قدر زیاد که اگر جایی بی اختیار اشک شوق بباریم همه خواهند گفت: فیلم هندی  ..فیلم هندی ! رقص و آوازهای فیلم های هندی و لباس های تمیز و خوشگل سوپر استارها ی سینمای هند تصویری از این کشور ساخته که وقتی وارد این کشور می شوی حسابی چرتت پاره خواهد شد ! ما که ندیدیم کسی توی خیابان برقصد .


هند کشوری بدون گربه !

نزدیک های ساعت 9 شب بود .15 خرداد .تازه رسیده بودیم فرودگاه گاندی در دهلی نو .منتظر بودیم از مرز هوایی هند رد شویم. عبد الملکیان با لحنی جدی گفت: عجیب است که این کشور با بیش از یک میلیارد جمعیت فاقد گربه است ! لحن او آن قدر جدی بود که همه باورشان شده بود .او شرط کرد اگر کسی گربه ای به او تحویل دهد –زنده یا مرده – به ازای هر گربه 10 هزارتومان دریافت خواهد کرد .
سهیل محمودی مدام با ایرانی هایی که او را می شناختند چاق سلامتی می کرد : آقا سامن علیکم ..کوچیک شما کوچیک شما !!!  سهیل یک جایی به من گفت : رفته ایا به سمت بهبودی    حرکات سهیل محمودی !
هوای دم کرده ی فرودگاه حکایت از این داشت که فردا روز بسیار گرمی در انتظار ماست ...پیاده روها و جدول های وسط خیابان های دهلی پر بود از زنان و مردان و کودکان خیابان خواب ..یکی از دوستان گفت: کاش به جای شاعر به این کشور نان می فرستادند !

آخ جون ریکشا ...!

ریکشا اسم تاکسی های دهلی است .یک موتور سه چرخه که در ایران بیشتر در میدان ها ی تره بار کاربرد دارد .ظرفیت اسمی ریکشا دو نفر است ولی بیش از 6 نفر هم دیدیم که سوار آن بودند .بدنه ی سبز و سقف چرمی زرد .تلفیقی از درشکه دوچرخه موتور سیکلت و خودرو ! ولی هرچه بود محصول هند بود .گاز سوز کم حجم سبک ارزان  مطمئن ! با الودگی پایین .توی هر خیابان بیش از 100 دستگاه از این ریکشاها ریخته بود . با رضا امیرخانی خالق " من او " قرار گذاشتیم توی هند دوتا کار را حتما تجربه کنیم : ریکشا سواری و یک سانس فیلم هندی .من پیشنهاد کردم : فیل هندی هم بد نیست ! برنامه سفر ان قدر فشرده بود که هیچکدام از این کارها را تجربه نکردیم .

لطفا بوق بزنید !

باور کنید پشت بیشتر ریکشاها و ماشین های هندی این جمله نوشته بود : لطفا بوق بزنید ! سر و صدای بوق یکی دو روز اول کلافه کننده بود .این جمله شاید دوتا معنی داشت: یکی این که با بوق زدن شاد بودن خودرا به همه اعلام کنید یکی این که اگر قصد سبقت دارید بوق بزنید ....!من به شخصه تابلوی بوق زدن ممنوع جایی ندیدم ...ظاهرا نام  این تابلو در هند این بود :  بوق نزدن ممنوع !

ما گدایان خیل سلطانیم !

رفته بودیم ارامگاه نظام الدین اولیا و امیر خسرو دهلوی .شاه عبدالعظیم 50 سال پیش ما شرف داشت به آنجا .شلوغ کثیف و مملو از گدا .قزوه گفت تو را به خدا هیچ کس به این گداها اعتنایی نکند .این ها بسیار وضع مالی خوبی دارند با این قیافه ها.باور کنید اگر شما هم بروید زیارت امیر خسرو دلتان رحم می آید .من شیطنت کردم برگشتنی دلم رحم آمد یک سکه دادم به دختری که بسیارکثیف و سیاه بود و یک بچه ی یک ساله هم بغل کرده بود .معصومیت عجیبی در چشم های هر دویشان موج می زد .جملاتی به هم می بافت که مخلوطی بود از فارسی اردو و انگلیسی  مثل : آقا این بی بی بابا نکرتاهه آی ام انگری ....!

گفتم انگلیسی اقا چقدر این گداهای هندی خوب انگلیسی صحبت می کنند. من مدام با انها کل کل می کردم ....رحماندوست گفت: سر به سرشان نگذار .گفتم دارم زبان تمرین می کنم ! گداها ی امیر خسرو که جمعیتشان حالا رسیده بود به 50 نفر از سر و کول ماشین ما بالا می رفتند .عبدالملکیان همه را به صف کرد .مثل ماموران سازمان ملل ! پول روی هم گذاشتیم و از شیشه ی ماشین ریختیم روی سرشان ... عین شاباش !!  ان شب تا صبح به ان دختر و خواهرش فکر می کردم .


تولد در پیاده رو !

خیابان خواب های دهلی بعضا در پیاده رو متولد می شوند .بعضی از انها کنار پیاده رو برای خود آشیانه ای بر پا می کنند دو تا تیرک چوبی و یک تکه گونی .یک آینه سینه ی دیوار و عکس پدر بزرگشان .این خانه ی یک هندو بود در پایتخت هند ...شب ها اگر قصد قدم زدن در پیاده رو داری باید مواظب باشی در تاریکی بچه هایی که کنار پیاده رو خوابیده اند را زیر دست و پا له نکنی .عشق من و ناصر فیض عکس گرفتن با گداها بود .کلی با ان ها صفا کردیم .باورکنید شادتر و زنده تر از ما بودند ...چقدر از این اسم خوشم امد اگر روزی کتاب جدیدی داشتم نامش را می گذارم: تولد در پیاده رو !

نوشته شده توسط سعید بیابانکی در ساعت 13:19 | لینک  | 

صبح دوشنبه بیست و هشتم اذرماه پس از صرف صبحانه قرار بود برویم زیارت حضرت مولانا .اولین بار بود صبحانه ترکی می خوردیم .نمی دانم چرا بی دلیل یاد محمدرضا ترکی افتادیم ؟ البته صبحانه ترکی خیلی هم با صبحانه ایرانی تفاوت ندارد...فقط یه کمی بزک کرده تر است ! چایی آن هم که نگو ..ظاهرا در ترکیه چایی را مثل برنج دم می کنند .یعنی اول اب را می جو شانند..بعد چایی را میریزند داخل همان اب و باز هم می جوشانند تا حسابی چایی جا بیفتد و بوی جوشیدگی ان از 100 متری به مشام بیاید ان وقت این چایی اماده است برای نوشاندن به ما که مهمانان مولانا باشیم ....ما سر میز صبحانه یک کار اطلاع رسانی خفن کردیم ...سریع یک لیوان آب برای خودمان اوردیم و گذاشتیم جایی از میز که به سمع و نظر همه برسد و روی ان با یک اتیکت نوشتیم " This is Water"  تا از گزند دوربین ها و چشم هایی که مدام دنبال شکار سوژه بودند در امان باشیم ...چون  در ترکیه کسی گوشش به خواچه رندان بدهکار نیست که" پنهان خورید باده که تعز یر می کنند ..!! "

تا مرقد مولانا راه زیادی نبود .یعنی او ان طرف خیابان بود ما این طرف .البته این ظاهر امر بود وگرنه مولانا کجا و ما شاعران یک لا قبا .راه افتادیم سمت مزار مولانا .تعدادی از دوستان که اهل ذوق تر بودند نزدیک  ورودی بارگاه شروع کردند دم بگیرند که " بشنو از نی جون حکایت می کند " که ماموران بارگاه ضدحال حسابی زدند و ادامه کنسرت زنده شاعران ناکام ماند.علیرضا قزوه که به نوعی ریاست مادی و معنوی ما را به او سپرده بودند دوان دوان امد و گفت بچه ها یک مصرع از قول مولانا خطاب به شما گفته ام " سلام من به شما باد شاعران ضعیف ...! "

سردر ورودی آرامگاه نوشته بود : " یا حضرت مولانا " واین اولین عبارت فارسی( کجایش فارسی است ؟) بود که ما در آن سرزمین مشاهده کردیم .ورودی چند نفر مامور داشت .همه باید نایلونهای کشداری را داخل پا می کردیم و وارد می شدیم..این کار دومزیت داشت : هم ارامگاه را از کفشداری بی نیاز می کرد و هم از عطر خوش جوراب ! داخل شدیم چه شکوهی ..چه سکوتی ...فضای سنگین ارامگاه مولانا به کسی اچازه نمی داد لب واکند و حتی شعری بخواند..البته حفظ سکوت داخل ارامگاه تقریبا اجباری بود و صداهای بلند بلند توسط ماموران خاموش می شدند! ماموران دوربین گروه تلویزیونی که همراه ما بود را هم در داخل بارگاه خاموش کردند و فقط به دوربین های دستی اجازه ی کار دادند.

گنبدی مخروطی به رنگ سبز مایل به ابی جلوه ی تمام نمای ارامگاه حضرت مولانا بود .این گنبد 18 ضلع داشت . دوستان براین عقیده بودند که عدد 18 از 18 بیت اغازین مثنوی یا همان " نی نامه " گرفته شده .یک نفر هم می گفت 18 در ترکی عدد مقدسی است ...ولی ظاهرا هیچ کدام به واقعیت نزدیک نبودند .

حجمی شبیه به عماری مزار مولانا را در بر گرفته بود . بالای ان  صندوق عمامه ای سبز که بسیار زیبا پیچید شده بود با کلاهی صوفیانه که ظاهرا نمدین و از جنس پشم شتر بود  در هم امیخته بود وشده بود  کلاه و دستاری زیبا در شان مولانا و مقام عرفانی او.در جوار مولانا چند صندوق دیگر هم آرمیده بودند .پدر اوبهاء الدین پسرش سلطان ولد صلاح الدین چلبی و دیگران ..که همه از مریدان و بعضا مرادان مولانا بودند...نرده ی چوبی زیبا و اراسته ای این صندوق های گرانسنگ را از دسترس زایران در امان می داشت .در فضایی زیبا که با فرش هایی نفیس پوشیده شده بود موزه ای قرار داشت که اشیای ارزشمندی در ان ها خودنمایی می کرد .

مثلا سازی که منسوب به مولانا بود .یا کلاه و پیراهنی که نوشته بود متعلق به شمس است .پیراهنی از پارچه ای سفید با نوشته هایی روی آن که نفهمیدم شعر است یا نثر .ان طرف تر در میان اتاقکی شیشه ای صندوقچه ای خاتم قرار داشت که روی آن نوشته بود محاسن حضرت رسول .ولی تاریخچه ای از این که این محاسن کی و کجا به این موزه رسیده است نداشت .اثار خطی ارزشمند از مثنوی و دیوان شمس بگیر تا منطق الطیر عطار و دیوان حافظ و شاهنامه فردوسی که همه در نوع خود ارزشمند و بی بدیل بودند....و محراب ارامگاه مولانا که بعضی از دوستان در مجاورت ان به نماز ایستادند...

معنویتی عجیب کل فضای ارامگاه را در بر گرفته بود .انگار به زیارت انسانی امده ای که متعلق به این خاک نیست .انسانی که گذشته از شعرش فقیه عارف فیلسوف و عالمی بزرگ است ...اهالی قونیه زیاد با شعر مولانا ارتباط نداشتند .و دلیل ان هم اشنا نبودن با فارسی است . ان ها مولانا را صرفا مردی عارف و خداشناسی کامل می دانند و بسیار کم از شعر او آگاهند یا اصلا نمی دانند.

نوشته شده توسط سعید بیابانکی در ساعت 16:29 | لینک  | 

" مسافرین محترم خلبان صحبت می کنه ..از این که در خدمت چمعی از استادان و شاعران سرشناس کشور هستیم خوشحالم و ورود شما رو به این هواپیما خیر مقدم می گم ...ما هم اکنون از آسمان ایران رد شدیم و وارد خاک ترکیه شدیم ...شما می تونید ساعت خودتون رو یک و نیم ساعت به عقب بکشید ...امیدوارم در سرزمین مولانا به شما خوش بگذره  ..."

صحبت های خلبان در ارتفاع 33 هزار پایی بسیار چسبید انگار مولانا داشت به استقبال ما می امد .مولانا با آن بارگاه ملکوتی اش چونان کوهی از آهن ربا ما را که مثل براده هایی ناچیز از این سوی ایران به سمتش می رفتیم  جذب می کرد ..این کشش را دقیقا می شد حس کرد .باورم نمی شد که دارم به زیارت شاعری بی بدیل می روم که از کودکی با " موسی و شبان " در کتاب فارسی دوره ی ابتدایی اورا شناخته بودم ...باور نمی کردم کسی مارا به زیارت خود طلبیده که بسیاری از بزرگان و اندیشمندان این سرزمین عمری ریزه خوار خوان گسترده اندیشه و منش او بوده اند .بزرگانی که وقتی به او رسیدند تا آخر عمر دست از دامنش نکشیدند .بی بدیلانی چون : علامه محمدتقی جعفری- بدیع الزمان فروزان فر- دکتر زرین کوب و ....

اما واقعیت داشت اندک اندک جمع مستان داشتند از راه می رسیدند.بی اختیار غزل ها ی این بزرگ مرد را داشتم زیر لب زمزمه می کردم ....

 

زان شبی که وعده کردی روز وصل

روز و شب را می شمارم روز و شب

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

 

خواهی که به هر ساعت عیسای نوی زاید

زان خرمن خود بادی بر چادر مریم زن

 

گرزمسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد

عرضه بده به پیش او جان مرا که این چنین

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جر سخن شمع و شکر هیچ مگو

 

رشک برم کاش قبا بودمی

چون که در آغوش قبا بوده ای...

 

ارام ارام در فروگاه قونیه بر زمین فرود امدیم .شهری پر از کرشمه ی خوبان ز شش جهت .مگر می شود در سرزمینی که  روزگاری مولانا و شمس و بها الدین و صلاح الدین در آن نفس می کشیده اند مست نشد و شاد نزیست ...تقدس قونیه ان قدر زیاد بود که باید بر خاک ان با احتیاط قدم گذاشت .روح مولانا و شمس همه جا حضور داشت .انگار هردو در سالن انتظار به استقبال ما امده بودند...

 

سر خمش کردم که آمد خوان غیب

نک بتان با اب دستان می رسند.

 

از پله های هواپیما  امدیم پایین هوا مسیح نفس بود و باد نافه گشا ...بعداز تشریفات ورود سوار بر اتوبوس  شدیم و به سمت هتل محل اقامت ما که در همسایگی مرقد با شکوه مولانا واقع شده بود حرکت کردیم .هوا مه آلود بود و دودی غلیظ همه جارا فرا گرفته بود .ولی بارگاه نورانی مولانا چونان خورشیدی زیر ابر از دور خود نمایی می کرد .تازه فهمیدیم که اینجا ترکیه است و مردم برای گرم کردن سر پناهشان از زغال سنگ استفاده می کنند ..و این دودهای رها در خیابان ها هم حاصل همین زغال سوزانی است...و سردی هوا هم دودها را تاب نیاورده و به سطح زمین رانده است...

در هتل " بالیک چیلار " که معنای " ماهیگیر " می دهد مستقر شدیم ...بار و بندیل ها را به اتاق ها بردیم و پس از صرف شام به صحبت های راهنمای کاروان که بسیار به کارش مسلط بود گوش فرادادیم که اندکی از فضای قونیه گفت و برنامه ی سفر که قرار است چه کنیم و کجا برویم ...شب سردی بود ..شاید برای اولین بار بود که گرمای بخاری زغال سنگی را داشتیم تجربه می کردیم ...البته زیاد هم بد نیست باید قدر ایران خودمان و گاز طبیعی را بیشر دانست و توصیه های آقای گاز را هم بیشتر جدی گرفت !

نوشته شده توسط سعید بیابانکی در ساعت 14:20 | لینک  |