انگار همین دیروز بود ..تلفن زنگ زد ..من تازه از کارهای روزمره پادگان رها شده بودم ..
.صدایش خیلی ضعیف بود .".سلام سعید ..من توی اصفهان روزنامه گیر نیاوردم ..ببین من
قبول شدم یا نه..دلم خیلی شور می زنه...راستی بهت تبریک می گم ..تو قبول شدی مهندسی کامپیوتر دانشگاه اصفهان ....من فقط نتایج گروه ریاضی رو دارم ..." و تلفن قطع شد . اشک در چشم هایم حلقه زد ..در غربت تهران بزرگ سال 1367 این خبر یعنی رهایی از سیم های خاردار ... عصر از پادگان زدم بیرون ..به هزار زحمت روزنامه گیر آوردم ...من خیلی زود خبر خوش علی را جبران کردم ...سریع زنگ زدم ..زن عمویم بود با صدایی بغض آلود گفتم : سلام مژده بدین علی داروسازی مشهد قبول شده ...زن عمو زد زیر گریه و گفت : یه مژدگونی حسابی داری پیش من ...
*
خاطرات خوش من با علی پسر عموی شیطان و زبل از زمان دانش آموزی شروع شد از سال اول دبستان ...و زمانی شدت گرفت که منتقل شد دانشگاه اصفهان ...چند روز پیش وقتی رفتم دانشکده داروسازی که اعلامیه شب هفتش را در تابلوی اعلانات نصب کنم اشک چشم هایم را گرفت ....انگار تمام ان خاطرات داشتند از پله های دانشکده می آمدند پایین ...
*
همین چند ماه پیش بود رفته بودم عیادتش .سرش را تراشیده بودند.تا مرا دید زد زیر گریه ...گفت : پسر عمو من چقدر زود عصا به دست شدم ...حتما این مضمون خوبی برای شعرهای توست ...درد ناشی از اشعه درمانی و شیمی درمانی در نگاهش موج می زد...گفت : من به اخر خط رسیده ام ...مرا ببخش و سرش را گذاشت روی شانه ام و زد زیر گریه ...چقدر تلخ است بدانی چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستی ...سرطان چنگ انداخته بود به تمام پیکرش .ان هیکل مردانه که در دانشگاه نمونه بود شده بود عین دوک نخ ریسی ...
*
ان شب وقتی در کوچه بر دست های اهالی محل تشییع می شد ارام داشت لبخند می زد ...فکر کنم می گفت : دیدی باز از تو جلو زدم ...
فصلی از یک مثنوی که همان شب ها بر کاغذ نشست:
سرتاسر کوچه حجله بندان
عکس تو میان قاب خندان
ای ماه منم چراغدارت
چون لاله همیشه داغدارت
ان روز که داس ماه ..نو شد
باغ گل سرخ من درو شد
بر شانه ی من غمت چو کوهی است
در شهر چه بزم با شکوهی است
بر دوش من این کجاوه ی کیست
اینجا همه حاضرند و او نیست ...
آه تو چه آه بیصدایی
درد تو چه درد بی دوایی
ماندیم چو شمع مرده بیدار
بر بسترت ای طبیب بیمار
دویار دو هم قطار بودیم
دو دوست دو غمگسار بودیم
آن روز که پیک مرگ آمد
رگبار زد و تگرگ آمد
آن سر روان به خاک افتاد
خون در دل چاک چاک افتاد
در غربت سرد این بیابان
تنها به کجا چنین شتابان ؟
سرمست زجام تلخکامی
من نیز به شیوه ی نظامی:
گویم " ز گزند خاک چونی
در ظلمت این مغاک چونی
آن خال چو مشک دانه چون است
آن چشمک آهوانه چون است
یار است و عجب عزیز یار است
از من به بر تو یادگار است
من داشته ام عزیز وارش
تو نیز چو من عزیز دارش
گر یاد تو از میانه برخاست
اندوه تو جاودانه بر جاست ..."
از دوستانی که در فراق پسر عموی نازنینم زنده یاد دکتر علی بیابانکی با من هم دردی کردند سپاسگزارم ..به خصوص اهالی محله خانی آباد نو تهران ...باقی بقایشان .