تبليغاتX
سنگچین - گرمابه
شعرها و نوشته های سعید بیابانکی

لنگ انداخت پیش پاهایم

مرد گرمابه دار کیسه به دست

برد از پله ها مرا پایین

در حمام را به رویم بست

*

صبح جمعه چه قدر می چسبید

سیرت و صورتی صفا دادن

مثل ماهی در آمدن از تنگ

توی حوض بلور افتادن

*

شوخ چشمانه برد شوخ از من

کنج گرمابه مرد حمامی

روی دیوار محو من شده بود

شاه با چشم های بادامی *

*

همه سو چشم هاش می چرخید

توی آیینه های زنگاری

سقف آیینه کاری حمام

باغ بادام بود انگاری

*

تیغ برداشت تا صفا بدهد

صورتم را که گرد غربت داشت

تیغ لغزید و مرد حمامی

گل سرخی به گونه هایم کاشت

*

در میان بخارها می شد

از لب زخمی انار نوشت

یا که آرام رفت و بر دیوار

شعر سرخی به یادگار نوشت

*

آن طرف در میان کاشی ها

شاه با چشم های تلخ اسیر

این طرف در میان آینه ها

سایه ی زخمی امیر کبیر ...

 

*آی امیر زاده ی کاشی ها

با چشم های بادام تلخت ....( شاملو)

نوشته شده توسط سعید بیابانکی در ساعت 14:13 | لینک  |