چند روز پیش نزدیک های ساعت یک بعد از ظهر رفته بودم بانک.( بنا به دلایل حیثیتی نام بانک فاش نمی شود !) بر حسب اتفاق رییس بانک مرا شناخت( از هم کلاسی های دبیرستان بود ) وکلی تعارف و شرمندگی نثار ما کرد و مرا برد نزدیک میز ریاست خود و شروع کرد از قدیم ندیما و مدرسه و فوتبال و تعریف کردن و گل گفتن و گل شنفتن و ابراز خرسندی از این که ما شاعر شده ایم و از قضا او و خانواده اش هم اهل شعرند و کلی هم از کارمندانش تعریف کردکه فلانی هنرمند است ان یکی شاعر است و غیره ....
من هم که فرصت مغتنمی گیر اورده بودم داشتم خودم را برای ماهی گرفتن ازاین آب گل آلود مهیا می کردم و فقط مانده بودم مبلغ تسهیلات را چقدر بگویم که خیلی هم بی کلاس نباشد ...ساعت نزدیک های دو بعد از ظهر بود و کارمندها داشتند کاسه و کوزه را جمع می کردند که در بانک را ببندند ...من و رییس حرف هایمان گل انداخته بود و رو بروی هم نشسته بودیم که اقای محترمی که کلاه کاسکد سرش بود وارد بانک شد و به سمت ما آمد و خطاب به من گفت پاشو ...من گفتم با منید قربان؟؟ گفت بله بلند شو ....وبی معطلی کلاه کاسکدش را از سر برداشت و چهره ی ماه او با یک کلاه کشی که فقط چشم هایش پیدا بود ظاهر شد
.... و سه عدد ساک خالی را پرت کرد جلوی ما و دست به کمر شد و یک قبضه کلت خوشگل دراورد و مسلح کرد و گفت : گفتم : بجنب..هیش کی تکون نخوره ...این یه سرقت مسلحانه س ..! رییس بانک با دست پاچگی گفت : ببخشین رییس منم این بدبخت رو کارش نداشته باشین ....! اقای سارق که خیلی هم عصبانی بود فرمود : پس یالله بجنب و ساک های منو پرکن ...کارمند های بدبخت به دستور رییس که سعی می کرد جلوی رفیق و همکلاسی سابقش خودرا آرام نشان بدهد ساک اقای سارق مسلح را پر کردند و دادند دستش ....ایشان هم ضمن تشکر از همکاری ! و خونسردی ! ما بانک را ترک کردند و تهدید کردند اگه کسی از جاش تکون بخوره بانک را منفجر خواهد کرد ! رییس بانک متواضعانه از اقای سارق مسلح خواهش کرد که لااقل یک تیر در کنند که معلوم شود اینجا سرقت شده و مثلا پول ها را خودش به خانه نبرده ...اقای سارق دلش سوخت و یک تیر به سمت سقف شلیک کرد ...شلیک کردن همان و جیغ بنفش آژیر های بانک هم همان ... من فریاد زدم : تیرش مشقی بود ....کارمندان با فرمان من به پیاده رو ریختند و سارق بد بخت فلک زده که بیشتر به قالپاق دزدها شباهت داشت را خلع سلاح کردند
...! و اورا کشان کشان عین یک گونی سیب زمینی اوردند داخل بانک ..... یک نفر کلاه مسخره اش را می کشید یک نفر دست کش هایش را در می آورد..یک نفر هم به او لگد می زد ....من هم یواشکی به او گفتم : فیلم اکشن زیاد می بینی ؟ اقای سارق مسلح فرمودند : دلم به حالتان سوخت ..ولی خداییش تیرم مشقی نبود !! ![]()
