تبليغاتX
سنگچین - شب عروس ( بخش نخست )
شعرها و نوشته های سعید بیابانکی

" مسافرین محترم خلبان صحبت می کنه ..از این که در خدمت چمعی از استادان و شاعران سرشناس کشور هستیم خوشحالم و ورود شما رو به این هواپیما خیر مقدم می گم ...ما هم اکنون از آسمان ایران رد شدیم و وارد خاک ترکیه شدیم ...شما می تونید ساعت خودتون رو یک و نیم ساعت به عقب بکشید ...امیدوارم در سرزمین مولانا به شما خوش بگذره  ..."

صحبت های خلبان در ارتفاع 33 هزار پایی بسیار چسبید انگار مولانا داشت به استقبال ما می امد .مولانا با آن بارگاه ملکوتی اش چونان کوهی از آهن ربا ما را که مثل براده هایی ناچیز از این سوی ایران به سمتش می رفتیم  جذب می کرد ..این کشش را دقیقا می شد حس کرد .باورم نمی شد که دارم به زیارت شاعری بی بدیل می روم که از کودکی با " موسی و شبان " در کتاب فارسی دوره ی ابتدایی اورا شناخته بودم ...باور نمی کردم کسی مارا به زیارت خود طلبیده که بسیاری از بزرگان و اندیشمندان این سرزمین عمری ریزه خوار خوان گسترده اندیشه و منش او بوده اند .بزرگانی که وقتی به او رسیدند تا آخر عمر دست از دامنش نکشیدند .بی بدیلانی چون : علامه محمدتقی جعفری- بدیع الزمان فروزان فر- دکتر زرین کوب و ....

اما واقعیت داشت اندک اندک جمع مستان داشتند از راه می رسیدند.بی اختیار غزل ها ی این بزرگ مرد را داشتم زیر لب زمزمه می کردم ....

 

زان شبی که وعده کردی روز وصل

روز و شب را می شمارم روز و شب

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

 

خواهی که به هر ساعت عیسای نوی زاید

زان خرمن خود بادی بر چادر مریم زن

 

گرزمسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد

عرضه بده به پیش او جان مرا که این چنین

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جر سخن شمع و شکر هیچ مگو

 

رشک برم کاش قبا بودمی

چون که در آغوش قبا بوده ای...

 

ارام ارام در فروگاه قونیه بر زمین فرود امدیم .شهری پر از کرشمه ی خوبان ز شش جهت .مگر می شود در سرزمینی که  روزگاری مولانا و شمس و بها الدین و صلاح الدین در آن نفس می کشیده اند مست نشد و شاد نزیست ...تقدس قونیه ان قدر زیاد بود که باید بر خاک ان با احتیاط قدم گذاشت .روح مولانا و شمس همه جا حضور داشت .انگار هردو در سالن انتظار به استقبال ما امده بودند...

 

سر خمش کردم که آمد خوان غیب

نک بتان با اب دستان می رسند.

 

از پله های هواپیما  امدیم پایین هوا مسیح نفس بود و باد نافه گشا ...بعداز تشریفات ورود سوار بر اتوبوس  شدیم و به سمت هتل محل اقامت ما که در همسایگی مرقد با شکوه مولانا واقع شده بود حرکت کردیم .هوا مه آلود بود و دودی غلیظ همه جارا فرا گرفته بود .ولی بارگاه نورانی مولانا چونان خورشیدی زیر ابر از دور خود نمایی می کرد .تازه فهمیدیم که اینجا ترکیه است و مردم برای گرم کردن سر پناهشان از زغال سنگ استفاده می کنند ..و این دودهای رها در خیابان ها هم حاصل همین زغال سوزانی است...و سردی هوا هم دودها را تاب نیاورده و به سطح زمین رانده است...

در هتل " بالیک چیلار " که معنای " ماهیگیر " می دهد مستقر شدیم ...بار و بندیل ها را به اتاق ها بردیم و پس از صرف شام به صحبت های راهنمای کاروان که بسیار به کارش مسلط بود گوش فرادادیم که اندکی از فضای قونیه گفت و برنامه ی سفر که قرار است چه کنیم و کجا برویم ...شب سردی بود ..شاید برای اولین بار بود که گرمای بخاری زغال سنگی را داشتیم تجربه می کردیم ...البته زیاد هم بد نیست باید قدر ایران خودمان و گاز طبیعی را بیشر دانست و توصیه های آقای گاز را هم بیشتر جدی گرفت !

نوشته شده توسط سعید بیابانکی در ساعت 14:20 | لینک  |