تبليغاتX
سنگچین - بهاریه
شعرها و نوشته های سعید بیابانکی

 

                                 

دوباره از لب دیوار من بهار گذشت

بهار خسته و دلخون و داغدار گذشت

 

اگرچه سوت کشید از هزار فرسنگی

دوباره آمدو خالی ترین قطار گذشت

 

قطار عمر چه سنگین از این پل غفلت

تو خواب بودی و روزی هزار بار گذشت

 

چه تلخ بر همه ی تاق ها و تاقچه ها

چه بد بر آینه های پراز غبار گذشت

 

من و بنفشه در این فصل سرد هم دردیم

که عمر کوته او هم در انتظار گذشت

 

اثرنماند ز تقویم کهنه ی پیرار

سبوی پیر شکست و خمار پار گذشت

 

گناه من لب الوده بود و چون انگور

تمام زندگی ام بر فراز دار گذشت

 

..واز مقابل چشمان باز سربازان

بهار آمد و از سیم خاردار گذشت

 

 

نوشته شده توسط سعید بیابانکی در ساعت 12:31 | لینک  |