![]() |
سنگچینشعرها و نوشته های سعید بیابانکی |
![]() |
آرشیو مطالب |
![]() |
تماس با مدیریت وبلاگ |
![]() |
صفحه نخست |
![]() |
![]() مانده از شب های دورادور ....درمسیر خامش جنگل ....سنگچینی از اجاقی خرد... واندرو خاکستر سردی ....
نقل مطالب و هرگونه استفاده ی مادی و معنوی ! با ذکر منبع بلامانع است . مرکز پخش سنگچین : انتشارات علم :66465970-021
RSS طراح قالب |
بیست و یک سال مثل برق گذشت بیست و یک سال از نیامدنت کوچه مشتاق گام هایت ماند خانه چشم انتظار در زدنت
مثل این که همین پریشب بود آمدی با پسر عموهایت خنده هایت درست یادم هست بس که آشفته بود موهایت
رو به من رو به دوربین با شوق ایستادید سر به زیر و نجیب آخرین عکس یادگاری تان بین این قاب ها چقدر غریب ....
هیچ عکاس عاقلی جز من دل به این عکس ها نمی بندد تازه آن هم به عکس ساده ی تو که سیاه و سفید می خندد
دورتا دور این مغازه پُراست از هزاران هزار عکس جدید تو کجایی کجا نمی دانم آه ای خنده ی سیاه و سفید
تو از این قاب ها رها شده ای دوستانت اسیرتر شده اند تو جوان مانده ای رفیقانت بیست و یک سال پیرتر شده اند
صبح شنبه چه صبح تلخی بود از خودم پاک ناامید شدم قاب عکس تو بر زمین افتاد به همین سادگی شهید شدم ...
|