بهاریه
دوباره از لب دیوار من بهار گذشت
بهار خسته و دلخون و داغدار گذشت
اگرچه سوت کشید از هزار فرسنگی
دوباره آمدو خالی ترین قطار گذشت
قطار عمر چه سنگین از این پل غفلت
تو خواب بودی و روزی هزار بار گذشت
چه تلخ بر همه ی تاق ها و تاقچه ها
چه بد بر آینه های پراز غبار گذشت
من و بنفشه در این فصل سرد هم دردیم
که عمر کوته او هم در انتظار گذشت
اثرنماند ز تقویم کهنه ی پیرار
سبوی پیر شکست و خمار پار گذشت
گناه من لب الوده بود و چون انگور
تمام زندگی ام بر فراز دار گذشت
..واز مقابل چشمان باز سربازان
بهار آمد و از سیم خاردار گذشت

مانده از شب های دورادور ....درمسیر خامش جنگل ....سنگچینی از اجاقی خرد... واندرو خاکستر سردی ....