الاسلطان ....
چو بوی پونه از دکّان عطاری بزن بیرون
هوای عاشقان شهر اگر داری، بزن بیرون
تو را آیینه ها در بینهایت چشم در راهاند
از این نُه توی آه اندودِ زنگاری، بزن بیرون
زدم از اصفهان بیرون که بوی گاو خونی داشت
تو هم ای شیخ! از این چاردیواری بزن بیرون ۱
الا ای جمعهی سرخی که رنگ عید نوروزی
از این تقویم سرتاسر عزاداری بزن بیرون
چه طرفی بستهای از حکمرانی روی این قلیان
الا سلطان! از این زندان قاجاری بزن بیرون ...
۱: منظور از شیخ مسجد شیخ لطف الله در میدان نقش جهان است
توضیح : دوستانی که از این غزل خوششان امده می توانند در وبلاگ فارسی زبانان به نشانی زیر در بخش کامنت ها به این غزل رای بدهند :
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ ساعت توسط سعید بیابانکی
|
مانده از شب های دورادور ....درمسیر خامش جنگل ....سنگچینی از اجاقی خرد... واندرو خاکستر سردی ....