براعت استهلال
به بام آمدم و قرص ماه را دیدم
شکوه مسجد و میدان شاه را دیدم
به بام آمدم و چشم دوختم به غروب
به خون تپیده ترین بی گناه را دیدم
به بام آمدم و در مسیر آمدنت
کبوتران سپید و سیاه را دیدم
تو خواب بودی و من پشت میله های قفس
ستاره های شب راه راه را دیدم
تو خواب بودی و من دست گرگ را خواندم
به بام آمدم و قعر چاه را دیدم
به می فروش بگو سی شب است منتظرم
بیا که گوشه ابروی ماه را دیدم !
از کتاب یلدا . انتشارات سوره مهر
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۹۴ ساعت توسط سعید بیابانکی
|
مانده از شب های دورادور ....درمسیر خامش جنگل ....سنگچینی از اجاقی خرد... واندرو خاکستر سردی ....